لمسِ تن تو
شهوت است و گناه
حتي اگر خدا عقدمان را ببندد....
داغيِ لبت ، جهنم من است
...حتي اگر فرشتگان سرود نيکبختي بخوانند
هم آغوشي با تو ، هم خوابگيِ چرک آلودي ست
حتي اگر خانه ي خدا خوابگاهمان باشد.....
فرزندمان، حرام نطفه ترين کودک زمين است
حتي اگر تو مريم باشي و من روح القدس
خاتون من!
حتي اگر هزار سال عاشق تو باشم ،
يک بوسه
ـ يک نگاه حتي ـ حرامم باد !
اگر تو عاشق من نباشي ........ ! :)
و مرگ چیزی از جنس فراموشی است ... و آدمی چیزی از گونهی فراموشکاران است ...
من ٬ تو ٬ او ٬ ما ٬ شما ٬ ایشان
آرومم. به طرز ترسناکی آرومم. آروم و منتظر یه اتفاق...
پ.ن: معمول است پی نوشت رو آخر متن بزنن اما من به معمول ها، عادات و رسوم اعتقادی ندارم و هنجار شکنم درست مثل استیو خدا بیامرز(!) بله جابز مرد، مرد رویاهای من که دست بر قضا خیلی هم از دستش ناراحت بودم مرد تا مجبور به نوشتن این متن بر خلاف میل باطنی ام شوم همین.

یادم نمیرود، روز خوبی بود، تقریبا یک سال پیش همین روزها بود که من با شک و تردیدِ دوست داشتنیی بالاخره یک مک بوک 17 اینچ سفید با یک لگوی سیب گاز خورده را به قیمت 3 میلیون تومان خریدم، با این مبلغ میشد با همان مشخصات 2تا لپ تاپ از یک برند دیگر خرید! و این شروعی شد تا من تمام محصولات اپل را داشته باشم و عشقی در دلم بدرخشد به نام استیو جابز مدیر ارشد اجرایی این شرکت...
آقای استیو جابز ؛ دیشب مُرد ؛ یعنی اینجوری بود که دیشب من نمونه ی بارز ضرب المثلِ من ورزشکار نیستم ولی ورزشکاران را دوست دارم و جوک های وابسته بودم و با اینکه مک بوک من چندین ماه است که خراب است و در نمایندگیش خاک میخورد؛ ولی در رویاهایم با آن زندگی می کنم و تصمیم گرفتم سایت اَپل را باز کنم تا دوباره آیفون ِ جدید را مطالعه؛ و مک بوک ها را مثل پسر فقیری که از پشت ویترین های بالاشهر رد می شود؛ با حسرت نگاه؛ و در نهایت ؛ چشم چرانی کنم بین آن هدفون ها و هدست های سکسی و شهوت انگیز که نهایت آرزویم است این روزها. بله ؛ سایت بالا آمد با عکسی سیاه و سپید از استیو جابز با آن عینک جان لنونی و ریش های جو گندمی که با دست چپش و حلقه ی ازدواجش ؛ یک ژست گرفته است ؛ درست همان جور که باید باشد. بعد کنار عکس نوشته استیو جابز و زیرش نوشته ؛ هزار و نهصد و پنجاه و پنج ؛ خط تیره ؛ دوهزار و یازده. بله ؛ استیو جابز مرده است.
آقای جابز ؛ درست است که چند ماهی می شود ؛ درست مثل اریک کانتونا ؛ در اوج خداحافظی کردی از این سیبِ گاز خورده ات ؛ ولی من هنوز همه چیز را از چشم شما می بینم ؛ با اینکه کمی از تو گله دارم که چرا لپ تاپم خراب شده و هیچ شخصی به دلیل تحریم ایران و گارانتی درِ پیتش جواب درست و درمانی به من نمیدهد و یا چرا آیفون فایو را معرفی نکردید که با خیال راحت سرت را زمین بگذاری ؛ ولی میخواهم بدانی که امشب؛ شبی که برای همیشه چشم هایت را بستی؛ من در فکر این بودم که از بانک مهر ایران ؛ دو میلیون تومان با معرّفی ِ دو ضامن ؛ وام بگیرم تا شاید بتوانم از محصولات دیگرت هم چیزی داشته باشم و یکی از آن هدسِت های سکسی؛ تا با آن کریس دِ برگ گوش بدهم و هی از خودم بپرسم چرا دِ برگ نمی میرد تا برایم به یک اسطوره ی واقعی تبدیل شود. آقای جابز من خودم شاهد بودم که دختری پول چند ماه حقوقش را کنار سرمایه ی زندگانی اش گذاشت تا مک بوک داشته باشد. در صورتی که می توانست یک لپ تاپ دیگر داشته باشد و با پول حقوقش قاقالیلی بخرد و بخورد.
هی استیو ؛ من به جهان پس از مرگ اعتقادی ندارم و می دانم که این ها را هیچوقت نمی توانی بخوانی ؛ ولی خیالم راحت است که محکوم به مُرده پرستی نمی شوم و در زمان زندگی ات قدر خودت و خدماتت به بشر را میدانسته ام ؛ ولی همیشه گفته ام اعتقاد صد در صدی نشان دهنده ی جهالت است ؛ پس اگر دنیای دیگری بود ؛ از صمیم قلب آرزو می کنم نکیر و مُنکر در شب اوّل قبر؛ در حال بازی کردنِ انگری بردز ؛ بر تو آسان بگیرند و کنار چشمه ی کوثر که نشسته ای ؛ مثل آن بازی هایی که هر مرحله را که انجام میدهی ؛ دخترک یک تکّه از لباسش را در می آورد ؛ با ایمی وان هاوسِ خدا بیامرز و کیم کارداشیان محشور شوی و با هر بشکن خودشان را برایت دور میله بچرخانند و عریان شوند و در نهایت میخواهم از خدا بخواهی اگر مسلمان نیست حدّاقل انسان باشد و اگر ایران را جایی برای زندگیِ بهتر نمی کند؛ حداقل یک اپل استور در تهران داشته باشیم ؛ شب به خیر آقای جابز عزیز ؛ اَپِل دریمز L
بله، مادرم پدرم را برداشته برده چشم پزشک. پدرم به رانندهی آژانس گفته مرتیکه. چون به نظرش گران میگرفته. مادرم میگوید که اصلاً بابات دوست دارد با مردم دعوا کند. بعد هم پای حرفش وای نمیستد. که راست میگوید. مثلاً یک روز داداشم و من و پدرم، به صورت سهتایی رفتیم توی سوپرمارکت سر کوچهمان که اسمش سید است. و یک خانمی هی با سید – که معلوم نیست اسم خودش را گذاشته بود روی سوپرش یا چی- حرف میزد و ما دستمان نوشابه و بستنی -دو عنصری که خاندانمان بی آن میمیرند – بود و بستنی ها داشت آب میشد. چرا ما سهتایی رفته بودیم آن تو؟ هیچ کس نمیداند. این جزو اسراری است که هیچگاه فاش نخواهد شد چون برای کسی جز من مهم نیست و من هم باید یک مشت دانشمند و محقق ژاپنی پیدا کنم که رویش کار کنم که به مشکل برخواهم خورد. چون ممکن است بر اثر زلزله هیچ محقق ژاپنی ای در سالیان آینده دل و دماغ کار کردن روی مسایل خانوادگی شخصی مرا نداشته باشد. گذشته از آن ممکن است خیلی پولدار نشوم تا دانشمند استخدام کنم و در آبهای سیاه افسردگی خودم را غرق کنم(!). و تازه ممکن است نه افسرده شوم و نه هیچی و یادم برود. به هر حال ما سهتایی آنجا بودیم و خانمه نمیگذاشت که ما حساب کنیم برویم پی کارمان. برای همین پدرم گفت اَه چقدر لفتش میده جنده. بعد خانمه شنید. مردم میشنوند. برای اینکار دو تا گوش دارند. خانمه شنید و برای همین برگشت و به پدرم گفت آقا! با منی؟ و پدرم هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت که نه خیر با من بوده. منظور از من، نویسنده ی این سطور است. در حقیقت برگشت گفت خانم من با پسرم بودم. بله به همین سادگی. پدرم گفت که به من گفته جنده(!).
یک بار هم چندین سال پیشتر داشتیم میرفتیم خانهی اقوام. و در حقیقت داشتیم میرفتیم خانهی پسر دایی بابام و ترافیک بود. و پدرم داشت به خیابان فحش میداد و مادرم داشت شرایط را تحمل میکرد. شرایط عبارت بود از فحشهای پدرم به خیابان و اینکه ماشین کثیف است. ما آن موقع ماشین بدرنگی داشتیم که پرندگان از آن به عنوان مستراح(!) استفاده میکردند. به علاوه پدرم عادت داشت میلی متری رد کند و این باعث میشد تا ما همگی خایه کنیم. از ترس. همچنین زهوار ماشین داشت در میرفت. و اگر باران میآمد من و خانواده از درزهای ماشین ابیاری میشدیم. پدرم گفته بود این ماشین سالم است و با ماشینهای مدل بالای مردم توی چمران و همت و رسالت و بابایی و آسیایی و ... کورس میگذاشت و میگفت دیدی گرفتمش؟ هاهاه. البته من که نمیدیدم. من داشتم آب پرتقال میخوردم چون از باشگاه سنگ نوردی بر میگشتم و تشنه بودم چون استادم روانی بود و ما را پا برهنه توی آن جادهی کوفتی تندرستی(!)ردیف و شکنجه میکرد. بعد آب پرتقال میریخت، چون مایعات میریزند و به نظر من فقط به همین دلیل به وجود آمده اند که بریزند، چون پدرم کورسش را گذاشته بود و بعد هم به من میگفت لَمس. و میگفت ماشین را نوچ کردهام و حتی پا را فرا تر گذاشته و میگفت کثافت کردهام و من هم میگفتم تو بد رانندگی کردی و بعد او میگفت که من بیتربیت هستم و باید به سنسی مهربان – اسم استاد مثلاً- بگوید که من بیتربیت هستم. توی 2 خیابان بالاتر یک وانتی پیچید جلوی ما . مادرم خیلی جیغ زد. و پدرم هم نه گذاشت و نه برداشت به وانتیه گفت که یک مرتیکهی حیوون است. مرتیکهی حیوون ایستاد. پیاده شد و آمد دید یک خانم محترم جلو نشسته و دو تا طفل مسلم هم عقب کز کردهاند توی هم. مثل قمری در سر صبح ِ سرد. گفت اقا چیزی گفتید؟ پدرم گفت نه خیر. بعد به مادرم گفت من چیزی گفتم؟ مادرم هم نگاهش کرد. کمی شوهرش را نگاه کرد تا مرتیکهی حیوون برود. و وقتی رفت گفت برگردیم خونه من اصااب ندارم. اما برنگشتیم و بیاعصاب رفتیم مهمانی و پلیاستیشن هم زدیم(!).
پ.ن : خوارتو گاییدم اوهام آپ کن، اینا منو گاییدن(!)
پ.ن2: من یه وب شخصی هم دارم که میتونین بیاین (صرفا جهت تبلیغ):
مقدمه ی چیزی که فکرم را درگیر کرده اینست که غروب ِ پنج شنبه شب از خواب بیدار شده ام و با دیدن خواب یکی از بچه های دبیرستان ، زده ام به جدول ؛ یعنی همان جُنُب شده ام و اگر معنی ِ این را هم نمی دانید به رساله ی آیت الله سیستانی یا هر دست خر دیگری مراجعه کنید. بعد اینکه موکل ِ دوستم که خانوم ِ جوانی است و از آشنا های نزدیک ِ یکی از آشناهای دور ِ ماست ؛ صدای گریه هایش از توی حال می آید که شوهرش او را کتک می زند و به او اتهام می زند که با مرد دیگری می خوابد و فلان و دوستم هم یک سری کرسی شعر در مورد عند المطالبه بودن مهریه و نفقه و تمکین و حکم غیابی می گوید و برای تلطیف ِ فضا ؛ مثل همیشه یک جمله ی تکراری را تکرار می کند که حکم دادگاه ِ خانواده در مورد ِ درخواست های طلاقی که از طرف ِ زن انجام شده مثل قطع نامه های سازمان ملل در مورد اسرائیل است که هیچ وقت عملی نمی شود و من خدا را شکر می کنم که کلمه ی رژیم صهیونیستی را استفاده نمی کند میان گریه های این خانوم ِ جوان که از قضا صدای زیبایی هم دارد. و من اینجا ؛ پسری در میانه ی فصلی گرم ؛ که به جدول زده است و میزان خسارت بالاست و منتظرم خانوم ِ موکل گریه هایش تمام شود و خانه را ترک گفته تا من به حمام رفته وکیلم را بشویم (!)
و چیزی که فکرم را درگیر کرده است این است که آدمی را نمی دانم ؛ ولی من به ســکس نیازمندم ؛ همان طور که آدمی به غذا خوردن و فلان ؛ محتاج است و می دانم علی رغم توانایی ِ جسمی ِ خیره کننده ؛ توانایی ِ ذهنی ِ معاشقه و هم خوابگی و ازین دست کثافت کاری ها را با جنس مخالف و موافقی که احساس عمیق قلبی به وی نداشته باشم را ندارم و اینکه دیشب در حین گذر کردن از یک داروخانه به این موضوع پی بردم که تا به حال ؛ وسیله ای به نام ِ کاندوم را هم از نزدیک ندیده ام و هرچند ازین موضوع ناراضی نیستم ؛ ولی می دانم تنها حسی که به آن ندارم حس افتخار است و این مطلب را نه با باد به غبغب انداختن می گویم و نه سرم را مثل توله سگ ِ یتیم پایین می اندازم و بلکه توی چشمهایتان نگاه می کنم می گویم کاش جامعه ؛ مملکت ؛ دنیا ؛ زندگی ؛ فلان ؛ جوری باشد که دغدغه ی همخوابگی ؛ گریه ی دخترکی که صدای زیبایی دارد را در نیاورد و اینکه پسر بیست و سه ساله ای که گرچه از همجنس گرا ها حمایت می کند ؛ امّا همجنس گرا نیست ؛ به جای دیدن خواب همکلاسی های سیاه و زشت دبیرستان و کوبیده شدن به جدول و بلوکه های سیمانی ؛ با دختری زیبا روی هم آغوش شود و با سرعت مطمئنّه از بین خطوط حرکت کند.
که مادری فضول شمبول او را به مانند کفش سیندرلا در دست گرفته
و به دنبال سوراخ با سایز متناسب خانه به خانه می گرداند
خواستگار عبارت است از پسری بدبخت
که عاشق می شود،
برای رسیدن به عشقش محتاج پول می شود،
می گردد که کار پیدا کند،
کار پیدا می کند،
پول کافی جمع می کند،
معشوق دیگر پریده،
با آن پول به خواستگاری دختری دیگر می رود!
خواستگار عبارت است از پسری نرینه
که به خاطر توان جنسی بالا به جنس مخالف گرایش پیدا می کند،
اما به دلیل توان اجتماعی پایین به مادرش رجوع می کند،
و مادرش به دلیل توان عقلی پایین تر به جای جنده برای او دنبال زن می گردد
خواستگار عبارت است از پسری دیرفهم
که به دنبال دختر آفتاب مهتاب ندیده می رود
اما نمی فهمد که همین تجربه در آفتاب و مهتاب است که یک عمر احساس رضایت
از زندگی را تضمین می کند
خواستگار عبارت است از پسری خنگول
که نمی فهمد با ده دقیقه صحبت در مراسم خواستگاری
و چند ماه نامزد بازی،
نسبت به هارمونیک هشتم فرکانس گوز دختر هم شناخت پیدا نمی کند،
چه برسد به رفتار درون رختخوابی
خواستگار عبارت است از پسری ناتوان
که به جای معاشرت طبیعی با دختران
نیاز به اجرای الگوریتمهای التقاطی مذهبی، سنتی، صدا سیمایی و حضور یک
هشتم کل فامیل و مراجعه به تقویم سعد و نحس و هفت بار استخاره پیدا کرده است
خواستگار عبارت است از پسری شاسکول
که نمی داند تقاضای ازدواج از دختری که دوست دخترش نیست
کاملا معادل تقاضای سکس کردن از یک غریبه در مترو است. حالا هرچند نفر از اقوامش هم در همان واگن نشسته باشند.
خواستگار عبارت است از پسری گاگول
که هنوز دقیقا نفهمیده مجلس خواستگاری با یک جلسه بیزنیس هیچ فرقی نمی کند
یک طرف دارد پشتوانه مالی و گردش نقدینگی و مهرینگی دیگری را استعلام می گیرد
آن طرف دارد از گارانتی و خدمات پس از فروش مطمئن می شود.
خواستگار عبارت است از پسری خرمغز
که تصور می کند جمله بی ریخت: «عروس خوشگلم» که مادرش می گوید
هم تضمین سر گرفتن عروسی است
هم سند خوشگلی عروس
هم نشانه محبت قلبی عروس و مادرشوهر به همدیگر
خواستگار عبارت است از پسری شوت
که وقتی ازش می پرسی: شما قبلن دوست دختر هم داشتید
نمی فهمه هر جوابی بده مهم نیست، شما از همون استفاده می کنید برای رد کردنش
خواستگار عبارت است از پسری نامرد
که هیچ حالیش نیست ممکنه به خواستگاری دوست دختر یکی دیگه اومده باشه
یکی دیگه که هنوز داره دنبال کار می گرده
خواستگار عبارت است از پسری زمخت و بی ملاحظه
که حداقل اگه نمی تونه دعوت به شام و هماهنگ کردن با خدمه رستوران و
استخدام ویولونیست و قایم کردن حلقه توی شراب قرمز رو فراهم کنه
از یه روش استفاده کنه که رمانتیک تر از ارسال مادر خپل و خاله چاقش باشه
آرام روی صندلی پشت میزم لم داده بودم و بوی قهوه مستم میکرد، نامه های اداری
ام را چک میکردم و گزارشهای پیمانکاران شرکت را مرور میکردم؛ زیر خروارها کاغذ و
نامه و درخواست و فرم مرخصی ساعتی گم بودم، در یک روز کاملا عادی در دفتر کارم... در حال و هوای خودم بودم که صدای داد و فریاد مجبور به ترک اتاقم کرد ، بیرون
که آمدم یخه منشی ام را گرفته بود، چشم های وحشت زده منشی را دیدم و نگاه هیجان
زده همکارانم را که جمع شده بودند تا بفهمند چه خبره و او جیغ میکشید: (دختره ی گیس برده، چش سفید، این چه طرز برخورد با ارباب رجوعه؟) بدون آنكه متوجه باشم، داد زدم: «ساکت باشید!« سکوت محض بر دفتر حاکم شد، هردو به من زل زده بودند. دوباره به طرف دختر قشنگي
که یقه ي منشی ام را گرفته بود، داد زدم: «بسه دیگه!» دخترک زیبا بود و جذاب، بیست و چند ساله به نظر می آمد و بسیار خشمگین، دختر به
من نگاه کرد و با چشمهایش فلجم کرد. ناگهان چیزي عوض شد. خندید. هرچند هنوز دستهایش دور گردن منشی ام بود. گفت: «یادت رفت بگي، لطفا!» همه زدند زیر خنده. گفتم: «بس کنید، لطفا.» دختر را ول کرد و به طرف من آمد. سر همه به دنبالش برگشت. «شما خیلي آدابدانید. مدیر این خانمی؟ شاید اتفاقا سیگار هم داشته باشید.« به اتاقم راهنماییش کردم و رفتیم تا سیگار بكشیم. از خشم مطلق به آرامش کامل رسیده بود و چند دقیقه بعد داشت ميخندید، از
آب و هوا ميگفت و از تنفرش از سکوت جنبش سبز، می پرسید از فلان حذب سیاسی خوشم ميآید یا نه. صداي زنگ تلفن را شنیدیم، می دانستم قرار ملاقاتم را میخواهد یاد آوری کند و موقرانه
قانوني را که این سالها آموزش دیده بودم، ندیده
گرفتم: انضباط. همانجا به صحبت ادامه دادیم، انگار نه انگار که دنیایي در کار است،
یا دعوایي، یا
شرکت و
کاری، یا بادي، یا سرما و آفتاب. تنها آن زن چشم خاکستري جلویم بود که حرفهاي بي اهمیت و بي فایده مي زد و ميتوانست تا آخر عمرم آنجا نگهم دارد. دو ساعت بعد، هنوز با هم بودیم. هفت ساعت بعد، در یک رستوران بودیم و در حدي که
معده مان اجازه ميداد، ميخوردیم و مينوشیدیم. حرفهایمان مدام عمیقتر مي شد و خیلي زود دیگر عملا از تمام زندگي اش
خبر داشتم. بي آنكه بپرسم، او جزئیاتي را درباره ي کود کي و بلوغش برایم تعریف کرد.
خیلي صریح گفت باکره است، گه گاهی نماز
میخواند و علاقه اي به رمانهاي عشقي ندارد و بیشتر مشغول مطالعه ي گسترده درباره ي
قدرت نفوذ و قانون جذب در زندگیش است. خلاصه گرفتار بود. خیلي گرفتار ... اما من فارغ از این همه هیاهو با خاصترین انسان
روي زمین آشنا می شدم ... و از این بابت خوشحالم...
راز زندگی ما از منقار پرنده ای در باران کنده شده بود، در کوچه افتاده بود و عابران آنرا ناخواسته لگد مال میکردند....
جان خودت جدیم...
.....................
..................................................................................................
.....
..........................................................................................
.............
............................................................ ولی از تو نبریدم.
به مناسبت خردادی که گذشت و حادثه هایی که اتفاق نیفتاد و دیگر نخواهد افتاد(!)
اگر از آن دسته دوستانی هستی که برایت مهم است بدانی کدام خطی هستم؟چه رنگی؟دلباخته ی کدام باند ... از رنگ ها آب ِمایل به آیینه را می پسندم .از خط ها نستعلیق ، از باند ها باند پرواز ، پرواز تا ارتفاعی که وقتی آنجایی ؛ حس یک سلیمان به تو دست می دهد که آن پایین ، کشاکش دو مورچه را در چپ و راست یک ران ملخ نگاه می کند و سری می جنباند ونیم لبخندی می زند و می گذرد.ازخوردنی ها ، غم مردم؛ از نوشیدنی ها، دو استکان خون دل، از ایسم ها مهربانیسم؛ از دین ها ، انسانیت از حلال ها هیچ از حرام ها همه ...
متاسفم ندا، متاسفم سهراب، متاسفم دوست شهیدم؛ من مثل شما مرد نیستم، فقط ابراز تاسفم بلدم و گه گاهی چند قدمی راهپیمایی سکوت و یا خرید عید(!)
البته چندان بی رنگ هم نیستم روی سکو های ورزشگاه آزادی به یک لقمه زرد کم حال در سفره ی کسانی می اندیشم که در قیل و قال استقلال ، لالند و در پیروزی ِ پیروزی ، به دنبال یک لقمه روزی؛ عاشق کهروبایی و نارنجی غروبهای بهشت زهرایم و متنفر از سبزی شالگردن ابریشم مخملباف.
اگر دوستی از این دستی ، بسم الله . اینجا به خاکبوس مرامت نشسته ام؛ رفیــــق.
سر انجام دارم می پذیرم من میهمان رویاهای تو هستم، مثل کسی که در قصری زیباست و بهترین غذا ها را میخورد اما میداند فقط میهمانی است، قصر مال او نیست و غذا ها را با پول خودش نخریده و وقتش که برسد، چراغها را خاموش میکنند، صاحبخانه ها میروند که بخوابند و خدمه به اتاقشان میروند و من باز در خیابانم، منتظر اتوبوس یا مترو و دوباره به روزمرگی میانحالی ام باز گشته ام (!)
دارم برمیگردم، بهتر است بگویم بخشی از من دارد به دنیایی برمیگردد که در آن تنها چیزی معنا دارد که می توان دید، لمسش کرد و توضیح داد. باز برای سرعت بالا جریمه خواهم شد، باز مردمانی را خواهم دید که با صندوق دار بانک جر و بحث میکنند، همان گله های ابدی راجع به وضع آب و هوا را خواهم شنید و باز فیلم های پورنو و مسابقات لیگ برتر فوتبال. این جهانی است که بقیه عمرم باید با آن زندگی کنم. ازدواج میکنم، بچه دار می شوم و گذسته تنها خاطره ای دور دست می شود و سرانجام وا می داردم که از خودم بپرسم : چه طور میتوانستم آنقدر کور باشم؟ چطور میتوانستم آنقدر خام باشم؟
این را هم میدانم که شبها بخشی دیگر از من در فضا سرگردان و آواره میماند، در تماس با چیزهایی که به اندازه نخ های سیگار و لیوان جلویم واقعی است. روحم با رویاهایش است.
در خواب با اویم. خیس عرق بیدار میشوم، به آشپزخانه میروم، لیوان آبی می خورم، پی میبرم که برای مبارزه با کابوس و رویا باید از اسلحه ای استفاده کنم که به دنیای واقعیت ها طعلق ندارد، پس طبق نصیحت مادر بزرگم قیچی بازی را بر روی میز کنار تختم میگذارم و این طوری ادامه رویا را قطع میکنم.
روز بعد با کمی پشیمانی به قیچی نگاه میکنم، اما باید باز خودم را با این دنبا تطبیق بدهم، وگرنه دیوانه میشوم!
پ ن : همیشه بهتری هم هست
این خطوط را آهسته بخوان.
این تراوشات ذهنی ابلهی است
که هیچ وقت برای پدرش پسر شجاع نبوده است.
یک گربه نره ی ابله
که هرچه کرد از نفهمی اش بود.
این تلاش مذبوحانه ی توپی خسته است برای پنچر شدن
خدایا چرا سوت پایان را نمیزنی؟
جر خوردم ازبس شوت شدم
توی ده سالی که همه اش
توی ماهی تن خلاصه می شود
و فاصله هائی که برای ریدن انچه که ماهی تن بود
و روزهای اسهالی
و روزهای اسهالی
روزهائی که از فرط حرف نزدن لبهایم به هم می چسبید
این عین زندگی من است
دفتر خاطرات ابلهی است
که معامله اش را به تمام دختران همسایه نشان داد
ولی آنها به قولشان وفا نکردند.
و اینگونه اعتماد نکردن را آموخت.
ووقتی خواب می دید زندگی
در چهره ی پدر دختر همسایه
به او تجاوز می کند،بالغ شد
با چند قطره ی متعفن
که هیچ کدامشان هیچ پخی نشدند.
این پایان پورنو بود
برای ابلهی به نام من
که عاشق تــــــــــــــو شد
چون شبیه هیچ کدام از دختران همسایه نبودی
و مرا به یاد سینه بند ونوار بهداشتی نمی انداختی.
دوست داشتی باور نکن
ولی این داستان بلاهت کودکی است
که سالها ان دماغش را
توی یک شیشه سس جمع می کرد
این فلاش بک سقوط جانوری است
که هیچ وقت قضیه ی حمار را نپذیرفت
وهرچه زور زد
بیش از یک خوک هندی
چیزی از زندگی نفهمید
کسی که هرچه نوشت
شاعرنشد
این داستان قوطی کمپوتی در شرف زنگ زدن است
که اشتباها توی زباله های بیمارستانی انداخته شد
توی کیسه ی زردی مملو از نوار بهداشتی،
و سوزنهای مبتلا به انواع مرضهای مقاربتی.
قوطی زنگ زده ای که تنها آرزویش این بود که زیر سیگاری شود؛
و زیر سیگاری نشد!
این موس موس سگی کتک خورده است
که هنوز به قلاده اش عادت نکرده
این ماغ کشیدن گاوی است
که به زور وارد دنیای گاو آهن شده
این زنجموره ی انسانی است
که در 6سالگی می خواست "بروس لی" باشد؛ نشد
در 9 سالگی می خواست "یوسوجی" باشد؛ نشد
در15 سالگی خواست "فروغ" باشد؛ نشد
در 18 سالگی خواست "سارتر" باشد؛ نشد
در 20 ساگی خواست "بیل گیتس" باشد؛ نشد
و حالا در 23 سالگی می خواهد خودش باشد؛
یک آدم معمولی؛
نمی تواند!
و فردا
شاید یک تزریقی کارتون خواب
مدیر ارشد یک بنگاه اقتصادی زودبازده
پاورقی نویس مجله های زرد
ویا هر کسی باشد
اما هنوز خواب می بیند
دختر همسایه
که نوک سینه هایش از دو روز پیش برجسته شده بود
و همیشه بوی لواشک میداد
بالاخره به قولش عمل کرده است.
این منم!
گفت:حتی از من؟
گفتم:خدایا دلم را ربودند!
گفت:پیش از من؟
گفتم:خدایا چقدر دوری!
گفت:تو یا من؟
گفتم:خدایا تنهاترینم!
گفت:پس من؟؟
گفتم:خدایا کمک خواستم!
گفت:از غیر من؟
گفتم:خدایا دوستش دارم!
گفت:بیش از من؟
گفتم:اه، مردک انقدر نگو من، من، من!!
گفت:من توام،تو من ...(!)
پ.ن: خدا با من و اوهام نشسته قلیون میکشه!
اول بزارین یه مقدمه کوچیک بگم ، من تو روابط جنسیم عادت ندارم مسخره بازی درارم و سکس از عقب و اینا داشته باشم ، تمام شرکای جنسیم هم یا حلقوی بودن یا قبلا یکی بهشون گفته حلقوین و بعد که فهمیدن نبودن کار از کار گذشته بوده یا مطعلقه بودن...
آقا زد و 6 7 ماه پیش یکی از اشناهای دور ما تو سن 24 سالگی ازدواج کرد و یه هفته بعد وقتی فهمید شوهرش زن داره خواست جدا شه و اومد پیش بابای من تا کمکش کنه تو مقوله طلاق ...
وقتی دیدمش خیلی دپرس بود و حالش از همه مردا به هم میخوردو همشونو نامرد میدونست واسه همین یه 6 ماهی طول کشید تا بتونم راضیش کنم من با بقیه فرق دارم و همون ناجیی هستم که دنبالشه و میتونه به من اعتماد کنه، بعد از رفاقتمون هم 1 هفته ای زمان برد تا بلاخره ما با هم تنها شدیم و شب رو رفتیم رو تخت تا با هم صب کنیم!!!
تصور کن یه دختر 24 ساله ای که 1 هفته هم بیشتر شوهر نداشته ، صبر 6 ماهه من هم از حلقم سرازیر شده بود دیگه...
خلاصه اون چیزی که باید شروع میشد شرو شد و ...(سانسور، لطفا درخواست نسخه اصلی نفرمایید) سرتونو درد نیارم همین که اومدم اون کار اصلیه رو انجام بدم گفت ، آی آی آی آی، چیکار میکینی ؟ بابا من دخترم هنوز!!!
گفتم ...س نگو بابا!
گفت : بابا به پیر به پیغمبر دخترم...
بعد هم واسم توضیح داد که آره روز ازدواجش به خاطر استرس زیاد عروسی پریود میشه و روز چهارم میفهمه که شوهره زن داشته و بعد هم که سکسی اتفاق نمیفته و نشون به اون نشون که مهریش رو هم نصف گرفته ...!
6 ماه و اندی وقتم تلف شد!!!
پ.ن : دروغ 13 ، باور نکنید D: ، شما سر کارید ...
سال نو تون مبارک (این جدی ترین حرفی بوده که تا حالا تو بلاگ نوشتم!)
زیاد عنوان مطلب (جهاد اقتصادی، زوال اجتماعی، دهه ای تخمی!!!) رو جدی نگیرین، یعنی خودتونو مشغولش نکنین، نا سلامتی تو تعطیلات نوروزیم، گور بابای جامعه مدنی و افکار عمومی من و اوهام که داریم اینجا با جناب آقای چاوز و اسمیرانف و وتکای 49% به ریش آقا و آقایون لبخند میزنیم و بعد از پیک 9 و 10 آروق ... فعلا که میخوام از تعطیلات اول سالم لذت ببرم(!)
آها همه اینارو نوشتم که بگم فعلا منتظر مطلب جدید از من یا اوهام نباشین چون تا پونزدهم متن آپ نمیکنیم اما واسه سال جدید تو یه حرکت خودجوش و مردمی یه سورپرایز داریم که خوب خودتون میفهمین...(!)
Happy New Year holidays guys
با تشکر
Demon، مدیر روابط عمومی و واحد سورپرایزات شیزوفرنی
هر کدام ما هزار
نقاب به چهره میزنیم و پشت هزار شخصیت ساختگی سنگر میگیریم
نه از ترس تحقیر و از نا
امنی قضاوت دیگران
که از ترس رو به رو شدن با
خود عریانمان
هر روز پشت هزار روزمرگی
تلخ و شیرین هر روز سنگر میگریم و به هر آویزه
ای فکر و سرنوشتمان را گره
میزنیم ، نکند که با ترس ، تنهایی ، و معنی
بودنمان رو به رو شویم
رسوب که میکنی نمیفهمی
داری رسوب میکنی
به عقب که نگاه میکنی
میفهمی رسوب کردی…
.
نقطه سرخط
به اطلاع خواهران و برادران ایمانی و به خصوص غیر ایمانی میرساند: در یک حرکت خودجوش و مردمی و بنا به درخواستهای مکرر شخص حاجی مارک زورکربرگ مالک محترم اراضی کتابچهره (Face Book) پایگاه مقاومتی وابسته به وبلاگ شیزوفرنی در کتاب چهره برپا شده است و تا اطلاع ثانوی خواهد ماند. فلذا کلیهی دوستداران و عاشقان فیسبوک که به آن منطقه سفر میکنند یا ساکن آنجا هستند میتوانند به پایگاه مقاومت کتاب چهره شیزوفرنی مراجعه و از فیوضات آن بهرهمند گردند.
کافی است در قسمت Serch فیس بوک به فارسی تایپ کنید شیزوفرنی.
لازم به ذکر است که سرویسهای رفت و برگشت برای خواهران و برادران مهیا میباشد.
با تشکر
Demon، مدیر واحد ارتباطات و توسعه نیروی انسانی شیزوفرنی
صفحههای هر روزم را که ورق میزنم زندگی سفید تر میشود.
درست مثل یک صحرای پر از برف٬ در دورترین نقطهی سرزمین میانه.
زندگی درست مثل برف میماند٬ ترسناک است. آرام و ساکت و غریب و پر از رمز.
راز برف را میدانی؟ همیشه اولین بار٬ همیشه اولین دیدار از برف آغاز میشود. حتی اگر کلبهای نباشد که به آن برسیم.
اولین بار که دنیاهایمان عمیق می شود و نفسهایمان تند...میدانی؟ حتما شب خواهد بود نه؟
اولین بازیمان هم در سفیدی ساکت برف خواهد بود: یک کلمه من٬ یک کلمه تو.
سفید٬ برف٬ سکس٬ راز٬ ترس
.
.
.
دروغ گفتم. اینو فقط فقط فقط برای خودم نوشتم. وقتی هیچ کدوم از شما منحرفا رو نمیشناختم. تا چشتون دراد. چشمامو بستم و نوشتم. طوریکه خودم بودم. تهموندم. تفالم. بعد چشمامو باز کردم . اگه میخواین بخونین ٬ ولی اول باید چشاتون رو ببندین . همونجوری که من چشمام رو بستم و نوشتم. ولی اگه چشماتون رو باز نیگه میدارین لطف کنین آخرش که اینو خوندین یا مثلاً وسطاش که خسته شدین و بیخیال باقیش شدین یا همین الان که میخواین صفحتون رو ببندین ٬ یه نیشخند عاقل اندر سفیه بزنین ٬ یه چی تو مایههای فحش خواهر مادر لطفاً . آره یه کم ابلهانه تر ... آها ... حالا خوبه . میخوام یه کم استریپتیز کنم . خب ؟ بچهها رو هم حتماً بیارین . اونا شعورشون از شما گندهبکا بیشتره ... کی گفته اصلاً بچه آدم لخت نباید ببینه ؟ اینجا دنیای مجازیه ... بذارین تو وبلاگ من استریپتیز ببینه بهتره تا اینکه فردا بره سایت حشری دات کام ! راستی درد بدی تو سرم پیچیده . فکر کنم درد حاملگیه . علی راس میگفت . من حاملهام . خیلی چیزا واسم بده . کم کم دارم دردشو حس میکنم . میدونین تا وقتی دردتون نیاد نمیفهمین سلامتی چه نعمتیه . همهی اونایی که یه بار دندون درد گرفتن مطمئناً اگه حافظهشون درست کار کنه میتونن بفهمن وقتی درد حاملگی بدتر از دندون درده اونوقت یعنی چی !!
... وراستی اینجا شبه . اونجا چیه ؟
عادت به سقوط
-------------------------------------------
امشب تنهایم . آنهم زیاد . خودم را میگویم. خلوت بودنم را خوب حس میکنم. خستهام . چه شبی است امشب؛ سیاه !! میخندم ٬ آخر هر شب سیاه است . البته اگر چراغها را روشن نکنیم. نه فرقی ندارد. شب سیاه است و مهتاب ...
نمیدانم . من ٬ شبم . من ٬ تاریکم ... که تنهایی من تاریکی جنگل من است ... به یاد میآورم آنروز که از جنگل مینوشتم ... در بیشهزار زندگی ٬ هیچجا را نمیبینم. یادم میآید آنروز که در جنگل میدویدم ... از رفتن میترسم . آخر همه جا شب است . همه جا تاریک است ٬ تیره و تار . شب است . تمام آفرینش من ٬ تمام بودنِ پیرامون من ٬ شب است . میشنوم ٬ صدای تپش قلبم است ٬ نمیشنوم . نه میشنوم اما ...
جز ضربان مهلک قلبم هیچ صدایی نمیشنوم . چه سکوت وحشتناکیست ؛ زیستن را میگویم .
... که زیستن سکوت دهشتناکیست که ضربان بودن تنها تازیانههایی هستند که گهگاه این سکوت را میشکنند تا با بیرحمی نگذارند به نبودن عادت کنیم !
چه تنفری دارم من از این فریب: « عادت ». خنده دار است ولی ... دردآور . عادت یک دروغ است که همه مجبوریم آنرا بپذیریم . آخر اگر به زیستن ٬ به بودن ٬ به زندگی ٬ به روزمرگی ٬ به دمزدن در آلودگی بازدم دیگران ٬ به لذتهای پوچ هر روزه ... به هر چیز ... « عادت » نکنیم ٬ چه بکنیم !!
واقعاً خندهدار است و من با تنفر میخندم !!!
******************
هر چه سعی میکنم صدای نفس زدنم را نمیشنوم . میترسم . من به نفس کشیدن « عادت » دارم !! اما ... من از عادت متنفرم !! من دوست دارم خرق عادت کنم . خرق عادت یعنی معجزه . من میخواهم تمام عادتها را پاره کنم . حتی نفس کشیدن را . من از روزمرگی پوچ این این زندگی حالم به هم میخورد. من میخواهم پرواز کنم ( یک کار تازه ) . آری چرا که نه . من پرواز خواهم کرد. باور کنید.
از در بیرون میزنم . آه یادم نرود کلید پشت بام را بردارم . آخر باید پریدن را از یک بلندی امتحان کرد . من به بلندی میروم . دستهایم را باز میکنم. آنها بالهای منند. چه لذتی دارد . من تا کنون این کار را امتحان نکرده ام . یک کار تازه. جالب است. من میخواهم پرواز کنم ٬ خوشحالم . « ضربان قلبم » تند شده است. صدایش را میشنوم . احساس میکنم صدای قلبم مهربانتر شده است . « تنفس » میکنم. من آسمان را دوست دارم. من میپرم .
... اما ...
من که بالی برای پریدن نداشتم . چه خواهد شد ؟! میخواهم فکر کنم ٬ اما همه چیز سریع اتفاق میافتد . من برای فکر کردن وقتی ندارم .
من سقوط میکنم ....
باز هم تنهایم . امشب ... همهجا تاریک است . حتی چراغها . سعی میکنم احساسم را دوباره تجربه کنم. اما ...
نمیتوانم احساس کنم.
ناگهان میترسم...
اما نه ... من همه چیز را فقط فراموش کردهام !!!
ولی من سقوطم را به یاد میآورم . و ضربان قلبم را و صدای نفس کشیدنم را
و تاریکی شب را
و خلوت زیستنم را .
من « بودنم » را به یاد میآورم . اما ...
هر چه گوش میدهم صدای تپیدن قلبم نمیآید. ضربان مرگبار او بر وجودم خاموش شده است . نمیشنوم . حتی صدای نفس کشیدنم را . سعی میکنم . گوش میدهم . اما بیفایده است .
من واقعاً میترسم . من باید فریاد بکشم .
نمیتوانم فریاد بکشم .
من باید گریه کنم . من همیشه گریه میکردم . باید سعی کنم ... اما ...
نمیتوانم گریه کنم.
گوش میدهم . من باید صدای بودنم را بشنوم . من دوست دارم به زیستن عادت کنم. من حتی پوچ بودن را دوست دارم ٬ اما ... صدایی نمیآید !
من نمیتوانم باشم ...
من دیگر نیستم . این نبودن من است که به جای من سخن میگوید . و من حتی نمیتوانم بخندم به نیشخندی ٬ یا بگریم ٬ یا فریاد بزنم ٬ متنفر باشم ٬ بخواهم ٬ بجنگم ٬ احساس کنم ٬ فکر کنم ٬ ... یا حتی نبودنم را عادت کنم .
... و دیگر هیچ .
چیزیست
که
حقیقت
ندارد
نقطه
ته خط
.
امید داشتم هنوز. میفهمی؟ امید!
هنگامی که مادرم را نیمه های شب بیتاب و غمگین می دیدم دلداریش میدادم و آرامش میکردم. که واقعا تصورم این بود که شاید یک سال و شاید دو سال دیگر من میکنم و خودم را به آنجا که باید میرسانم.
آن روز ها با تمام سختی و غربت در شهری کثیف... امید داشتم هنوز ، چون بودنی ها بودند ... هنوز! هرچند که کمرنگ بودند ، ولی بودنشان دلگرمی بود و صدایشان و نشانشان داروی زنده ماندن. بودن و ماندن را به فاصله نمیدانستم. تنها بودم ولی بی کس نبودم.
امروز 5 سال از این نوشتهی بالا میگذرد. سالها گذشت تا فهمیدم آدم های تنها خیلی زود بیکس هم خواهند شد. تنهایی من رنگ ملایم ولی ترسناکی داشت شاید مثل خاکستری ، که مرا به خودش وابسته نگه میداشت تا روزی که بوم نقاشی تازهای بخرم و به رنگ تو رنگ بودنم را دوباره بسازم ... تنهایی من شاید آن روز یک حس بود. و شاید امروز یک سرنوشت. و یا یک حقیقت. حقیقتی با یک تلخی تیزی که انگار همیشه ازش فرار میکنی ، که ازش میترسی ، حتی با تمام دوست داشتن تهمزه تلخش ... با همهی دوست داشتنی بودن غریبش ، و با همهی الهام بخش بودن و سکوتش ... حقیقت تلخ و ترسناکی بود که رفتن تو از دور به دور تر ، و فراموش کردن راز دریا و صدف های ساحل و فروختن خانه ی مجتمع فرهنگ و خراب شدن آجرهای دیوار نقاشی شده شده ی خیابان صیاد شیرازی و هیچوقت ندیدن ایوان روبه شهر اتاق رنگیت و کشتن مترسک و سوزاندن مزرعه و ناپدید شدن خرابه ی کنار کوچه بی نشان اطراف تهران و ننشستن روی سکوی تنهای پایین بلوک و از همه بیشتر بزرگ شدن تو و قد کشیدن تو و پر کشیدن تو و تو و تو .... میدانم تنهایی ، امروز دیگر ترسناک خواهد بود. و هرچند تنهایی چیزی نیست که بتوان با هر چیزی معاملهش کرد .. که حداقل من نمیتوانم و من نتوانستم ... اما ..
کودک که بودم یاددارم که ایمان داشتم. نه فقط به خدا بلکه به پیغمبری خودم. فلسفه داشتم و یقین . میدانم تو هم یقینت را مثل من جایی میان کودکی و بزرگسالیت گم کرده بودی. ولی آن روزها من ایمان داشتم که باید تمام پل های پشت سرم را بشکنم تا راهی به عقب نماند جز رسیدن به آینده. کودک که بودم میفهمیدم این را. شاهد هم داشتم برای مکتبم . شاهدی که هنوز از هزاران فرسخ نبودنم را نگاه میکند و نوشتنم را انتظار میکشد. شاهدی که عمرش به قدمت عمر خودم بود از چهار سالگی تا به امروز.
امروز، 5 سال بعد از آن شب دلتنگ تیر 85 ، بعد از دست دادن خانه و خانواده و تو و گذشته و آینده ای که همیشه بین واقعیت و تخیلم میآمدند و میرفتند ... تصمیمم را گرفتم. من امروز با مادرم که آخرین حلقه ی ارتباطی من با بودنم و گذشتهام و وابسته بودنم و دوست داشتنم و دوست داشته شدنم و تنها نبودنم بود قطع رابطه کردم.در واقع او را در دلم کشتم
هر چه هم که بیرحمانه بود و نادرست ولی کودکیم به من آموخته بود ... فشنگ آخر را باید برای خودت نگاه داری ... وگرنه بازی را خواهی باخت...
بلـــــــه، به سلامتی، دیدم اگه آپ نکنم به زودی این وب به علت تعدد کامنت های خلاف عرف و شرع مسدود و تمام آمال و آرزوهامون مجازیمون به گا خواهد رفت (میتونین به کامنتای آخر پست الیشا کجاست مراجعه نمایید!).
این یک نقد است نه یک طنز(!)
به دعوت یکی از دوستان به یه روضه رفتیم که عزاداری امام حسین رو اونجا برگزار می کردند.البته قبل از مراسم پسرها و دخترها در عین حفظ عصمت و عفت و با کمال خجالت خودشون رو به هم معرفی کردند و از تواناییهاشون و نوکریهاشون که تا به حال برای امام حسین کرده بودند توضیح دادند.مراسم با زیارت عاشورا شروع شد و بعدش چراغها رو به منظور روضه خونی خاموش کردند و از اونجایی که من امنیتم واسم خیلی مهمه سریع رفتم یک گوشه خلوت تکیه دادم تا وسط خودزنی عاشقان امام حسین آسیب نبینم.به هر حال پیش میاد که این بنده خداها عنان اختیار از کف بدند و جامه ی خود بدرند و با دستهای نهیفشون تن ناز تر و خوشبو تر از گلشون رو مورد عنایت قرار بدند که صد در صد از روی غم و اندوه بسیار و ولا غیر.
مثل سالهای قبل امام حسین به منظور عدالت خواهی از مکه راه افتاد به سمت کوفه بود؟کجا بود؟روایتها مختلفه و علما نیز سر این جریان(منظور مداحان عزیزه) به اتفاق نظر نرسیدند.خلاصه که به مقصد نرسید و در کربلا متوقفش کردند.البته اون وسطا روضه خون ما از هنر سینمایی خودش خرج کرد و یه فلش بکی هم به خاطرات امام زد(به قولی وقتی پول حرفه ای میگیره باید روزه خونی حرفه ای بکنه به هر حال تک تک این قطره های اشک کلی ثواب داره).در این گیر و چیز بود که توجه من جلب شد به یک تابلو بسیار زیبا از حضرت و سریع با خودم گفتم ای یزید لعنت به تو که من تازه فهمیدم چه امامی رو کشتی.فتبارک الله و احسن الخالقین.ماشاالله چشماشون که یک رنگ خاصی داشت،همچین این ریشها رنگ کرده و خشگل بود،زیر ابرو که تمیز تمیز بود هر کی برداشته بود دستش درد نکنه،مژه ها هم فرررررررررررر.فکر کن،امام تمام شرایط رو برای یک ستاره ی هالیوودی شدن داشت و کف کرده بودم این عربها چجوری دلشون اومده این امام رو شهید کنند،بابا میزاشتید به بیست و پنج سالگی برسه بعد شهیدش می کردید.باور کنید امام تو این عکس بیشتر از بیست و پنج نداشت.
وقتی به خودم اومدم حضرت ابولفضل داشت میرفت واسه بچه های امام آب بیاره.(راوی مداح):
وقتی حضرت سوار اسب ششششششششششششششد
خورشید دو تا ششششششششد
خدا این دیگه چی ییییییییییییییییییه؟
چه بازویی داری عباس جان... اوه اوه اوه(این گریست)
چه بدنی داری عباس جان... اوه اوه اوه
چه قامتی داری عباس جان... اوه اوه اوه
خلاصه اینکه دو ساعت حضرت رو اسب نگه داشت تا از تشبیه های بی نظیر و بی بدیلش در مورد ایشون استفاده کنه.
به خدا بازوانش مثل پیل بود،چشمانش چه زیبا بود،فریادش چو شیر بود و قدش چو سرو و از این صحبتها(بی شرف طوری می گفت به خدا که انگار الآن از اونجا برگشته).
منم فقط گفتم عجب...
پس اینجوریه؟
خلاصه حضرت راه افتاد تا آب بیاره...
پارسال اینطوری بود که حضرت ابولفضل پنجاه تا یزیدی مادر قحبه ی تخم حروم رو پرپر می کنه و با اسبش میره وسط نهر و پیاده مشه و تو مشتش آب میکنه و نمی نوشه و مشکش رو پر میکنه و بر میگرده و ...
اما امثال
حضرت صد و پنجاه نفر رو پرپر میکنه و اسبش رو پارک میکنه(سال سال فرهنگ سازیه) دست بر آب میزنه و آب رو با دست بالا میاره و توی آب چهره فرزندان برادر رو میبینه و برای اینکه اصراف نشه آب رو تو نهر میریزه و مشک رو پر میکنه و برمیگرده.
سال قبل در راه بازگشت یک تیر به چشم حضرت می خورد و یک تیر به مشک و اول دست حضرت قطع می شد و بعد عمود آهنی بر سرشون می خورد و از اسب به زمین می افتادند و ادامه...
اما امسال مردم قلبشون از سنگ شده بود،پس مجبور شدن داستان رو عاطفی تر کنند و گفتند که اول یک تیر به چشم راست و بعد به چشم چپ خورد و سپس کسی از پشت نخل بیرون آمد و دست راست حضرت رو قطع کرد و حضرت مشک رو به دست چپ دادند و دیگری دست چپ رو قطع کرد و حضرت مشک رو به دندان گرفتند و بعد بود که عمود بر سرایشان خورد و تیر بر مشک ایشان.کلی هم دیالوگهای امام حسین بر سر پیکر حضرت ابولفضل جالب بود که تغییر یافته بود.
منم گفتم عجب...
پس اینجوریه؟
تقریباً هر سال اینو میگم اما امسال واقعاً با خلوص نیت بیشتری گفتم.خلاصه این روزه خونی 1ساعت طول کشید و 1ساعت بعدی رو مردم تو سر خودشون میزدند و می گفتن سید علی خامنی رهبر دلم یا یاد امام و شهدااااااااااا دل و میبره کرب و بلاااااااااااااا می گفتند و وقتی چراغها روشن شد پنجاه تا آدم با یه لبخند ملیح و با ولع به سمت غذا حمله ور شدند و لطیفه به همدیگه گفتند و دوباره جوک یه ترکه بود و یه لره رو واسه هم گفتن.منم مثل همیشه
عجب...
پس اینجوریه؟
... برای زادروز امسالم هیچ آرزویی نداشتم چرا که 4 آرزوی بزرگم براورده شده بود (!) ، وقتی اوهام و الیشا و بلاگ و امثال Bitch و بی پدر رو داشتم بی نهایت احساس خوشبختی میکردم... اما به ناگاه همه چیز تغییر کرد ....
... یکی از شاهزاده های رویایی دنیای مجازی من ، نویسنده بلاگ ، پروردگار تشخیص شکل ظاهری آلت تناسلی زن ، دخترک مو قرمز ، الیشــــــــا به ناگاه ناپدید شد (!)
تمام جستجوهای من برای پیدا کردن الیشا تا به این لحظه نتیجه ای جز چند سر نخ نداشته ، بعد از اینکه از الیشا نه پست در بلاگ و نه حتی یک کامنت نرسید با یقین از گم شدنش یک معما در ذهنم شکل گرفت (!)
به راستی الیشا کجاست ؟(!)

پس از جستجوهای مکرر از اخرین افرادی که با او رابطه داشتند به سر نخ مخوفی رسیدم که حاکی از بی اطلاعی همه بود، حقیقتی که مسئله را پیچیده تر میکرد(!)
آیا الیشا هنوز زندست ؟
افکارم مدام در سرم میچرخد ، میدانم که او به کمک نیاز دارد...
بی رحمانه صفحات مجازی وب را برای پیدا کردن کوچک ترین سرنخ Serch میکردم ، امــــا ناامیدانه ...، در بین بینهایت صفحات سکسی و چرند نت برگشتم به صفحه مدیریت شیزوفرنی ، با یه پست موقت مواجه شدم که جریان این پیچیدکی را عوض کرد، به این شرح :
salam ...(oham) mer30 ke sar zadi azizam miss u jeddi migam hatta delam vase un demon ham tang shode bebakhshid ke sar nazandam beharhal mer30 ke sarzadi babe misi ke be fekrami un bi pedare gofte bud delesh vasam tang shode salamesho beresun harkari kardam weblog baz nasho vase hamin inja comment gozashtam love u some how take care babe mooooooooaaaaaaaach
اوهــــــــــــام... ، تمام نوک پیکان ها به سمت اوهام است...
راز این ماجرا به دست او گشوده خواهد شد ....
آیا او قاتل است و یا اینکه الیشا زنده است ؟
به راستی الیشا کجاست ؟

شكل جوانمردانه كار این است كه هر اتفاقی از لحظه شروع، استارت بخورد، اما آدمها برای اینكه نشان بدهند چه موجودات خطرناك و پستی هستند، این قاعده را هم رعایت نمیكنند. اصولا باید حقیقت تولد یك بچه آدم را، 9 ماه و 9 روز و 9 ساعت قبل جستو جو كرد. این راز مهمی است، اما از آنجا كه چنین جنایتی میلیاردها بار در طول تاریخ رخ داده، امروزه بدون وجود شرلوك هولمز و پوآرو هم میتوان فهمید كه وقتی یك توله آدم خلق میشود، اصل ماجرا از كجا آب میخورد! در هم آمیزی یك جفت كبوتر نمای عاشق، پشت درهای بسته، به صرف مقادیر معتنابهی لذت و عشرت، یك سال بعد در درهم آمیزی لجوجانه نوزادی كه قنداقش بوی گه گرفته، استحاله میشود تا ناف بشر، با راز بریده شود(!)
كار اما به همین جا ختم نمیشود. آدمیزاده كمی قد میكشد و جامعه برای اینكه راحتتر بتواند طوق بندگی و قلاده اسارت خودش را دور گردن او بیندازد، وی را وادار به تحصیل فرهنگ حاكم میكند. معلم در مدرسه از اینكه انسانها باید باهم مهربان باشند و هوای همدیگر را داشته باشند و اصولا "تخم سگهایه كم آدم باشید دیگر" برای دانش آموزان یاوه سرایی میكند، اما مادر در كنج خانه او را به چهار میخ میكشد كه "ذلیل مرده رفتی مدرسه خواركیهات رو به هیشکی نمیدیها!" این یك راز بزرگ دیگر است. اینكه چرا بارها را قاطرها میبرند، اما عرعر را آدمیها میكنند....؟!
افراد جامعه اصرار عجیبی روی این ایده احمقانه دارند كه انسانها از راه قلب عاشق میشوند، اما وقتی تو میخواهی عاشق شوی، این مساله را مشروط به ظهور كف در شاشت میکنند. این هم یك راز بزرگ دیگر است. اینكه در كتابهای زیست شناسی خواندهای شاش از كلیه به وجود میآید، اما در بطن اجتماع میفهمی آدمها با قلبشان میشاشند!
رازها هیچوقت تمام نمیشوند. درجلسه خواستگاری كلی مزخرف راجع به تفاهم و عشق و محبت میشنوی، اما بعد از آنكه آمار داراییهایت را مو به مو، دینار به دنیار و وجب به وجب درآوردند، به اسم شیربها و مهریه روی دختری كه میخواهی او را بخری قیمت میگذارند. اگر پولش را داشته باشی، موفق خواهی شد بساط یك جنایت تكراری را آماده كنی. مثل عقدهایها، دست همدستت را كه جامعه به دروغ او را همسرت میخواند، میگیری و همان بلایی را سرنسل بشر میآوری كه یك روز سرخودت آمد!
بچهات را دوست داری، میبوسیاش، نوازشش میكنی و به او پول میدهی، اما لابهلای همه رفتارهایت پافشاری دیكتاتور مابانهای به چشم می خورد كه انگار میخواهی او را لنگه خودت بار بیاوری. این یك راز دیگر است؛ "پسر گلم، تو آزادی كه هر طور دوست داری یه گهی مثل من بشی، فهمیدی؟!"
تو مثل یابوها داری با رازهای زندگی بازی بازی میكنی، اما خبر نداری كه راز بزرگتر، از همان بدو تولد مثل سایه تعقیبت میكند:«مرگ»! شب میخوابی، صبح بلند نمیشی. میخواهی بروی آن ور خیابان چص فیل بخری، یك تریلی 18 چرخ به كف خیابان الصاقت میكند، داری توی پیادهرو راه میروی، یك آجر از بالای داربست یك ساختمان نیمه كاره میافتد روی سرت و خلاص! تازه وقتی مردی، آن طرف آب كودنهای دیگری را میبینی كه در دوران زندگیشان در هندوستان به آنها قول داده شده بود اگر «نجس» خوبی باشند، هنگام تولد دوباره، یك طبقه بالاتر به دنیای میآیند....!
پ.ن : چیه تعجب کردین ؟ آدم که نمی تونه همش کس شر آپ کنه(!) ، گه گاهی هم باید کس شر فلسفی آپ کنه (!) خیلی با این متنم حال میکنم !
