Today is Thursday.
I slept in.
I had a pepsi for breakfast.
I saw my therapist.
We talk about you.
We doubled the dosage.
All I can think is one more time from the beginning.
Let’s get it right.
I have nothing else to say.
I will Just go watch the life.
And when I laugh out load I will look next to me and legalize I’m alon…

نشسته و سعی میکنه گریه نکنه. اشک تو چشاش جمع شده و به دختری که تو قیطریه دیده و باهاش دوست شده فکر میکنه. عکسش رو تو موبایلش بهم نشون میده. دختر رو میشناسم. درحالیکه به شدت کلافهست دستش رو تو موهاش میکنه و به من زل میزنه و میگه یعنی فکر میکنی تا کی باید صبر کنم؟ میپرسم چقد دوسش داری. میگه بیشتر از هر کسی که تا حالا دوسش داشتم. میدونه که باید صبر کنه تا شاید دختره نظرش عوض شه. آدم اگرسیویه و صبر کردن براش شکنجهست. میگه به نظرت دوست داشتنم برای اینکه دوباره برم دنبالش کافیه؟ لبخند تلخی میزنم و با خودم فکر میکنم که من اصلا آدم مناسبی برای پاسخ دادن به این سوالا نیستم. بهش نگاه میکنم و میگم صبر کردن برای دختری که بیشتر از همه کسایی که تا حالا دیدی درست نیست. هر وقت به این حس رسیدی که اونو بیشتر از همهی کسایی که دیدی و ندیدی دوست داشتی اون وقته که باید صبر کنی. میپرسه چه قدر؟ با خودم کلنجار میرم که جوابی که میخواد رو بهش بدم یا جوابی که میخوام رو. باز هم میپرسه یعنی مثلا چند وقت؟ به قیافه ی بلوند دختره نگاه میکنم تو آیفونش. با بیرحمی رومو میکنم طرفش و و میگم از من نپرس.با نگاهش سوالش رو تکرار میکنه. در حالیکه بلند میشم که برم دستم رو میذارم رو شونهش و میگم ولی اگه از من بپرسی برای دختری که میپرستیش و بیشتر از هر کسی که دیدی و ندیدی دوسش داری باید حتی شده برای همیشه صبر کنی. میگه تا همیشه زیاده. از اتاق که میرم بیرون میدونم که با دیدن اولین دختری که به خوشگلی دختر توی قیطریه باشه همه چی یادش میره. به دم در که میرسم صدام میکنه و میگه: تا همیشه صبر کردن کار سختیه. میخندم و بهش میگم ... گفتم که .. این چیزا رو از من نپرس...
"خیانت" قدم سوم عاشقی است...
پ ن : بدیه ما آدمای منحت اینه که برداشت غلطی از خیانت داریم
همین
Nothing Else Matter
فقط همین
او از من میترسد چرا که میداند من امن ترین جزیره ی اقیانوسم
اینرا به خواب دیدم. بعد از بیدار شدن ار خودم پرسیدم این خواب بود یا خاطره؟ و بعد او را پرستیدم
و دوباره به خواب رفتم.
شهر هرت جایی است که هر روز توی خیابون شاهد توهین به مادرها و دخترها هستی ولی کاری ازدستت برنمیاد.
شهر هرت جایی است که مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده..
شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگن پروفسور.
شهر هرت جایی است که در مدرسه به بچه ها یاد میدن که جاسوسی والدین و فامیل شان را بکنن.
شهر هرت جایی است که ........
خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!!
متاسفم که ما تماما زاده ی یک دروغ بلند ریشه ی آشکار شدیم...
متاسفم برای اون جوونی که تمام ذوق چند ماهش به قطره های خون از فرق سرش تبدیل شده...
متاسفم برای خودم...
متاسفم برای احساس و عشقو تعصبم به ایران...
متاسفم برای اینکه زمالنی ایرانی شدم که ایران و ماهیتش زیر پای به اصطلاح..... داره لگد مال میشه...
متاسفم برای تمام ایرانیان آزاد اندیش...
متاسفم برای اکثریت منحت جامعه...
ای هموطن سبز سرد را با دلستر خون جوانان آزاد اندیش تجربه کن...
متاسفم...
پ.ن: تا بوده همین بوده...آدما تا هدفی رو بخوان همه نقشی بازی میکنن تا به او هدف برسن...مهربوون میشن اما وقتی رسیدن بهش رنگشون عوض میشه...
دوست بودن یه مرحلهست
دوست داشتن یه مرحله دیگهست
خیلی دوست داشتن یه مرحله دیگهست
عاشق بودن یه مرحله دیگهست
عاشق بودن و دوست داشتن یه مرحله دیگهست
عاشق بودن و دوست داشتن و دوست بودنم همینطور٬ یه مرحله دیگهست.
ولی پرستیدن٬ یه مرحلهی خیلی دیگهایه
از اون مرحلهها که رسیدن بهش خیلی سخته. خیلی باید امتیاز جمع کنی٬ خیلی بازی کنی٬ خیلی ببازی٬ خیلی زخمی بشی٬ خیلی زخمی کنی.
دیدن یه نفر برای دوست داشتنش٬ با دیدنش برای عاشق شدن فرق داره٬ همونطوری که دیدنی که لازمه برای پرستیدنش خیلی با دیدنی که برای عاشق شدنه فرق داده.
دیدن سختیه.
بازیه سختیه٬
خیلیا دووم نمیارن. یه حایی اون وسطا بازی رو ول میکنن.
درکت نمیکنن.
بازی واسه آدمایی که با هیچی غیر از مرحلهی آخر ارضا نمیشن خیلی سخته.
اون لحظهای که مطمئن میشی٬ به اطمینان میرسی که میتونی بپرستی٬ به دیدن لازم واسه پرستیدن یه نفر رسیدی٬ خیلی لحظهی ترسناکیه. لحظهی پر رنگیه.
و اگه طرفت بازی تو رو مسخره کنه و باور نداشته باشه٬ لحظهی خیلی تلخ و سختریه.
بدجور زخمیت میکنه.شایدم بکشتت.
خیلی زخم دردناکیه
خیلی...
امروز
شاید
برای تو
برای من
برای همه
تولد دوباره من...
آدمایی که دیگه اون آدمای سابق نیستن ، دوس داشتن رو با خط کش خودشون اندازه میگیرن دوس نداشتن رو هم یه سیاست واسه عاشق شدن می دونن ....
آدمایی که یادشون میره چقدر منت گذاشتنو چقد منت کشیدن تا بهای بدست آوردن عشقشونو بپردازن و در آخر یادشون میره تمام تلاشهایی که انجام دادن کجا بوده و کجا رفته!!
بعدشم گه گیجه میگرن و انقد واسه خودشون جاده انحرافی میسازن که جاده ی اصلی رو گم میکنن.
آدمایی که قشنگیاو طراوت اون جاده رو نادیده میگیرنو فراموش میکنن
اما چششون فقط به بیابونای کوچیک توی راه بوده
که دائم غور میزنن که جاده بدبود
بد هوا بود
بد راه بود
آدمایی که تو رو مثل یه مترسک دوست دارن
یه مترسکِ اسباب بازی که هیچوقت خراب نمیشه
که هر وقت بخوان بندازن دور و سرشون رو با یه اسباب بازی دیگه گرم کنن
هر وقت خسته شدن برن از تو سطل اشغال درش بیارن
از اینکه کثیف شده و دیگه مثل قبل نمیتونه بهشون لبخند بزنه ناراحت شن
بعد از یه مدت به خاطر اینکه بوی آشغالا رو میده دیگه دوسش نداشته باشن
آدمایی که یادشون میره هفتهای چند بار مترسکشون رو میندازن تو سطل آشغال
آدمایی که یه مترسک دوست دارن ٬ یه اسباب بازی
مترسکایی که این دوست داشتنا رو باور میکنن
هر بار دوباره از اول شروع میکنن
از نو
من دلم فرشته ی خودمو میخواد
با توام
میفهمی؟
گاهی یه لحظه٬ یه فکر٬ یه خیال٬ یه تصور٬ یه رویا٬ چنان پر رنگ میشه و توی همهت ریشه میدوونه٬ .. یه قصه٬ یه تصویر٬ یه خیال ... چنان واقعی میشه٬ که با تمام وجود از خودت میپرسی واقعاً کدومش واقعیه؟ اون لحظهای که چشمت بستهست ٬ یا اون لحظهای که چشمات بازه؟
گاهی از تخیلا و تصویرایی که یه هو هجوم میارن و اینقدر شفاف و تیز و پررنگن که
نمیتونی بهشون شک کنی٬ میترسم. خیلی میترسم.
فرشته ای رو میشناسم که توی خیالبافیاش عاشق یه جسد پر عاطفه شده بود
از اونجاییکه خدا فرشته هاشو خیلی دوست داره
از بین بنده هاش براش یه جسد پیدا کرد ، دقیقا مثه همونی که توی خواباش دیده بود
همونقد پر عاطفه و همونقدر دور از دسترس
گذاشتش براش توی سینی
فرشته هم سریع پیشبند بست و قاشق چنگال گرفت دستش
شمام جای اون بودین همونقدر عشق میکردین با رویای برآورده شدتون
اونم همونقد عشق کرد
چیزی که بد بود
مردنی بودن جسد بود
توی خیالاتش میومد که جسدرو زنده کنه
قاطی میکرد که جسد زنده دیگه تعبیر خوابش نیست
قبول کرد که جسدا مردنین
روزی که قبول کرد..
جسد مرد.
فقط همین!
بعد از ۳ سال سارا زنگ زد
میگفت کجاس علی که گوشیش خاموشه!
جواب میل نمیده!
وبلاگش رو آپ نمکنه!
من فقط گفتم بعد از ۳ سال حالا یادت افتاده که یه نامزد داشتی
نامرد...؟!
گفتم انقد به خودش زنگ بزن تا روشن کنه!
علی یادته چقدر واسه آرامش دلت واست تو وبلاگم مطلب مینوشتم...
یادته حرفایی که تو گلوت جمع میشدو بیرون نمیومدو من تو وبلاگم مینوشتم...
حالا بد ۳ سال اومده...
سارا!!!
یادته گفتی بمیریم ازون دنیا باز به سارا فکر میکنی ...
فکر کن... برگشته.
یدفعه یه جعبه میبینی که یه پستچی آوردش
بعد درشو که باز میکنی میبینی یه پالتو قهوه ای توشه
ازین پالتوها که پرزای ریز روشه
ازنا که دکمه های گرد چوبی داره
بعد ذوق زده میشی
بعد تعجب میکنی
بعدم زو دمیپوشی
بعدشم میری جلو آینه
بعدشم ادکلن میزنی و آماده میشی بری ستاره ت رو با لباس جدیدت ملاقات کنی
بعدش میبینی مث اکثر هدیه هایی که اون پسره برات میفرستات میزوون روحیتو جسمته
بعد حدست میاد سراغ من
اما من که اونو ندادمش
من فقط یه نامه ام برات نوشتم مث اون سالا
اما نفرستادمش.
چون دور شدی...
کادوتم من که نفرستادمش که
من همه پستچیارو کشتم...
همین.
تو میروی ای دوست ای یگانهترین دوست
تو میروی و من با سکوت بدرقهات میکنم
و عجز
در لحظههایی که به شدت نیاز دارم گفتن را
تجربه ایست دردناک !
آنقدر مبهوتم بر این گذشت زمان که حتی هنوز بلور بغض مجالی برای شکستن نیافته است . . .
.
.
.
ساده مینویسم: حالم خوب است . ولی ...
تو باور نکن .

من؟ من رفتم بيرون، به صداها گوش كزدم،صداي باد و صداي برگ خشكي كه روي آسفالت تكون ميخورد و ميلغزيد و جلو ميرفت.
به معني اسمايي كه واسه خودش انتخاب كرده بود فك ميكردم.
درست مث وقتي كه تو ميدون جنگ واساده باشي ، يه خمپاره بخوره كنارت و واسه يه لحظه به صداش گوش كني ، پلك بزني و بعد ديگه هيچي نشنوي.
همون ميدون، همون جنگ.
ترس سرديه.
اصلا كي فكرشو ميكرد؟
اول استيو بعدش علي.
خداحافظ علي.
اميلي نگهدارت.
تا هميشه.
"گاهی اوقات، واقعیت اونقدر بهت نزدیکه که تا از روت رد نشه، حضورش رو احساس نمیکنی ..."
... واقعيت؟!
حتی اگر بجای دستانم آرام و بی صدا و نامحسوس
خودم را بگذارم در دستهایت...
حتا وقتی بی آنکه بفهمی
بوی تنت را از فاصله دور پُک بزنم...
...
اين سه تا نقطه را
برای تو گذاشتهام
عشق من!
هميشه اينها نشانهی سانسور نيست،
هزار حرف و تصوير
در آن خوابيده
مثل من که وقتی نگاهت کنم
سه نقطه بيشتر نمیبينم
تو
من
و خدا
که از ديوانگی سر به بيابان گذاشت.
دلم نگاه کردن میخواهد.
نگاهم کن.
عمیق تر
ساده تر
صامت تر.
نگاهم کن.
دلم نگاه کردن میخواهد.....

:Lyric
When you feel all alone
And the world has turned its back on you
Give me a moment please to tame your wild wild heart
I know you feel like the walls are closing in on you
It's hard to find relief and people can be so cold
When darkness is upon your door and you feel like you can't take anymore
Let me be the one you call
If you jump I'll break your fall
Lift you up and fly away with you into the night
If you need to fall apart
I can mend a broken heart
If you need to crash then crash and burn
You're not alone
When you feel all alone
And a loyal friend is hard to find
You're caught in a one way street
With the monsters in your head
When hopes and dreams are far away and
You feel like you can't face the day
Let me be the one you call
If you jump I'll break your fall
Lift you up and fly away with you into the night
If you need to fall apart
I can mend a broken heart
If you need to crash then crash and burn
You're not alone
'Cause there has always been heartache and pain
And when it's over you'll breathe again
You'll breath again
When you feel all alone
And the world has turned its back on you
Give me a moment please
To tame your wild wild heart
Let me be the one you call
If you jump I'll break your fall
Lift you up and fly away with you into the night
If you need to fall apart
I can mend a broken heart
If you need to crash then crash and burn
You're not alone
تکلیف ما رو مشخص کن
نه یعنی که تکلیف خودت رو مشخص کن .
یعنی که چی
ما که قاطی کردیم از دست تو
اونموقع که میدیدمت قاطی بودیم الآنم با دیدن وبلاگت قاطی تر شدیم
ببین اینجوری نمیشه
آخه یه آدم چقد میتونه متناقض باشه
تو تنهایی اندازه همه آدمایی که من و نسیم میشناسیم تناقض داری .
اصلاً تو خود تضادی
از سادهترین چیزا گرفته تا پیچیدهتریناش
مثلاً درسخون نیستی
ولی یه جوریایی هم آخرش بودی ، از نمره هات معلوم بود
دیوونهای ولی عاقلی
خلی ولی منطقیای
نفهمی ولی همه چیزو میفهمی
تصمیماتت تو نگاه اول آشغاله(اونم خیلی) ولی بعدش همه چیزش مثبت و خوب در میاد
مثلا تصمیم آشغالی که راجع به تحصیلت گرفتی که آخر این یکی رو خدا میدونه چی میشه
اینهمه لیبرالی ولی مثل سگ یه هو اصولگرایی
بعضی جاها کلی اخلاقی هستی ولی کلی هم بیمبالاتی
قانون شکنی ٬ ولی واسه خودت هزارتا قانون عجیب غریب داری
هیچی به یه جاییتم نیست ولی همهچیو جدی میگیری
تخیلت زیاده ولی یه هو آدم میبینه که واقعگرایی
از هیچی ناراحت و خوشحال نمیشی ولی آدم میدونه که تو چقدر حساسو عاطفی هستی که همون هیچی ها از تو داغونت میکنن
لامذهبی ولی آخه اعتقادات داری واسه خودت
مهربونی ولی بعضی وقتا خیلی بیرحمی
اینهمه دوست داری
ولی خب تنهایی
آدم همهچیزتو میدونه ها
ولی آخر پیشبینی نشدهای
از همهبدتر ٬
خوبی
ولی خیلی گهی
خیلی که میگم یعنی خیلیا
هم خیلی خوبی
هم خیلی گهی
ببین
نمیشه که
تو اگه میتونی این همه تضاد شخصیت داشته باشی و زندگی کنی
بقیه قاطی میکنن
بقیه نمیکشن این همه پیچیدگی رو
میفهمی ؟!!
البته امید وارم تو این 3-4 سالی که ندیدیمت بهتر شده باشی.
آقا ٬
بشنو از ما ٬
پ.ن :
نمیخوام واقعیت رو اونجوری که شما واقعیت میبینین ، ببینم
نمیخوام اونجوری که شما تعیین میکنید درست و غلط رو بفهمم
میخوام خودم باشم
میخوام احساسات خالیم باشم ٬ هرچقدرم متناقض و خل و مریض ٬ همونو میخوام
همون راست میگه
همون واقعیه
مقدسه
خودمه
پ.ن ۲: روزای پر تکاپوی علمی یادش بخیر..
پ.ن ۳: قبلا ادبیات گفتاریتون بهتر بود!!دانشگاه حسابی از نظر ادب ساختتون!!